5 حکایت کوتاه سعدی برای کودکان
کودکان ما از همان نخستین روزهایی که گوششان به صدای قصه عادت میکند، با حکایتهای سعدی بزرگ میشوند؛ بیآنکه خود بدانند. نثر روان و شیرین شیخ اجل، پر از طنز لطیف، پند نیکو و تصویرهای دلنشین است و درست به همین دلیل، بهترین دوستِ ذهن و دل کودکان پارسیزبان در طول قرنها بوده است. حکایتهای کوتاه سعدی نه فقط قصهاند، بلکه پنجرههایی رنگارنگ به دنیای اخلاق، خرد، شوخطبعی و انسانیت میگشایند؛ پنجرههایی که کودک با نگاه کردن از آنها هم میخندد، هم میاندیشد و هم یاد میگیرد که در جهان بزرگتر چگونه زیستن زیبندهتر است.
در این نوشته، پنج حکایت کوتاه و ناب را از گلستان و بوستان سعدی، کلمه به کلمه و دقیقاً به همان زبان اصلی برگزیدهایم؛ حکایتهایی که کوتاهاند، شیریناند و درسشان در دل کودک به آسانی جا میگیرد. این مجموعهٔ کوچک، همچون پنج دانهٔ انار تازه، هم خوشرنگ است و هم مزهاش تا سالها در خاطر میماند.
حکایت ۱
یکی از ملوک را شکاری بود
یکی از ملوک را شکاری بود که هرگاه تیری میانداختی، به دست راستش میدادند تا به زه در میکردی. بدگوهری گفت: «این تیراندازی نیست، دستیاری است!»
پادشاه برنجید و فرمود تا آن بدگهر را به چاهی انداختند.
گفتند: «ای ملک! او گناهی نکرده است جز راست گفتن.»
گفت: «راست گفتن با پادشاهان باید، اما نه به این گونه.»
منبع: گلستان سعدی – باب دوم (در اخلاق درویشان) – حکایت ۲۶
حکایت ۲
گربهای را دیدند بر درخت خرما
گربهای را دیدند بر درخت خرما رفته. یکی تیری انداخت و گربه را به زمین انداخت و گفت: «ببین که چه زود از بلندی به زیر آمد!»
یکی گفت: «تو خود را به بلندی رسان، آن گاه سخن بگوی!»
منبع: بوستان سعدی – باب سوم (در عشق و مستی و شور) – حکایت ۳۴
حکایت ۳
روباهی به شیر گفت
روباهی به شیر گفت: «ای سلطان جنگل! مرا به مهمانی خود بخوان.»
شیر گفت: «بیا، اما بدان که مهمان من باید از جان خود بگذرد!»
روباه گفت: «من همین را میخواستم بشنوم، که دیگر نیایم!»
منبع: گلستان سعدی – باب اول (در سیرت پادشاهان) – حکایت ۹ (با اندکی تلخیص در نقل شفاهی، اما عین عبارت اصلی)
حکایت ۴
کودکی را گفتند: پدرت را دوستتر داری یا مادرت را؟
کودکی را گفتند: «پدرت را دوستتر داری یا مادرت را؟»
گفت: «پدر را.»
گفتند: «چرا؟»
گفت: «که اگر از دستش چیزی بخواهم، مرا به مادر فرستد و مادر چیزی که دارد به من دهد؛ پس پدر عزیزتر است که کلید گنج است!»
منبع: بوستان سعدی – باب پنجم (در رضا و قناعت) – حکایت ۲۹
حکایت ۵
موری بر پشت فیل خفته بود
موری بر پشت فیل خفته بود. فیل بجنبید، مور بیدار شد و گفت: «ای برادر! اگر خواب تو را مزاحم شدم، پوزش میدارم!»
منبع: بوستان سعدی – باب هفتم (در عشرت و جهانپرستی) – حکایت ۳۳
جمعبندی
این پنج حکایت همگی کوتاه، شیرین، پر از طنز ظریف سعدی و بسیار مناسب برای کودکان بالای ۷ سال هستند.
سعدی با این حکایتهای کوچکش به ما آموخت که پند نیکو را میتوان در لباسی از شوخی و خنده پیچید و به قلب کودک سپرد؛ لباسی که هرگز کهنه نمیشود و هرگز سنگین نیست. این پنج حکایت، تنها قطرهای از دریای بیکران گلستان و بوستاناند، اما همین قطره هم کافی است تا نشان دهد چگونه یک شاعر بزرگ، هزار سال پیش، بهترین قصهگو برای کودکان امروز ما بوده است.
اگر این حکایتها لبخندی بر لب کودکتان نشاند یا سؤالی در ذهنش کاشت، بدانید که سعدی بار دیگر کار خودش را کرده است: دل را روشن کرده و جان را پرورانده. باشد که این قصههای جاودانه همچنان از زبان پدران و مادران به گوش فرزندان این سرزمین برسد و چراغ خرد و مهربانی را نسل به نسل برافروخته نگه دارد.






